هاله جهان پیکر


طلوع شعر

منو با طلوع یک شعر می بری تا اوج فردا
منو با رقص یه شبنم می کشی تا مرز دریا
منو قربونی شعرت می کنی تو ذره ذره
می مونه از تن خسته ام دوسه خط ترانه برجا
تا نفس باشه تو باشی خالق ترانه ی من
که گلوم زخمی بغضه شعر تو بهانه ی من
بگیر این ابرای خیس و برو تا شهر یه رویا
بپوشون جامه ی نور و به تن خسته ی فردا
شب و از راه دربدر کن با طلوع هر نگاهت
صد ستاره پاره پاره افتادن اینجا براهت
این نه شعر نه کنایه این فقط یه حرف ورازه
یه فرشته ی مسافر که برات قصه میسازه
اون فرشته رفته حالا یه جایی دور از تو و من
مونده خاطره اش همینجا توی قلبای تو و من ...

 

بالای صفحه