گفتی گم کردی دل و
گفتی گم كردی دل ، و توی این شهر غریب
خسته ای از این همه ، حرفا و رنگ و فریب
تنهایی میخوای بری ، توی رویاهای دور
شب و آتیش بزنی ، به شراره های نور
زخمی و تن خسته ای ، در بدر تو شهر عشق
عمریه نفرین شدی ، محكومی به قهر عشق
دلت از من میگیره ، از هوا از آسمون
حتی از ستاره ها ، از زمین و از زمون
دل كه آروم نمیشه ، تا نفس تو سینه هست
نمیشه با یك چراغ ،ظلمت شب و شكست.
|