آخرین ستاره
از خونِ زخمِ این گل
صد لالــه بردمیده
گویی گلِ ستــاره
در خاك و خون طپیده
این آخرین ستـاره
از نسل خون و بـاران
یادآور حــماسه
در دشت لالـه زاران
هر برگِ گشته پرپر
یادآور بهــار است
یا اوج سربلـندی
از قلبِ بیقرارسـت
این خاك خشك و تشنه
دل میـدهد به بـاران
یكسر پر از شـــقایق
میــگردد ایـن بیابان.
|