آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

صبح سرد زمستانی

قصه های ابرها به طرف شرق در حرکت بودند
پاک و بی آلایش
آن طرف دو آشغالدونی بزرگ آهنی
در کشاکش دلاور باران انتظاری زرد
پیر مرد کلاه قبا به دیوار تکیه داده
دعای گنج العرش را زیر لب زمزمه می کرد
خیابان از باران دیشب آوای خیسی بر لب داشت
کرم خاکی زیر پا له شده بود
می رفت تا به ابدیت بپیوندد
شعر از آن همه بغض سرد احساس سرما نمی کرد
و در آرزوی لبخند شیرین آفتاب این پا آن پا می نمود
خیابان نیز درعطش ترانه ی روح بخش آفتاب می سوخت
ابرهای خیالم آرام و دلنشین در آسمان زندگی خوابیده بودند
و در پی آرامش آن پیر مرد روحانی
به ساعت گل سرخ طلوع خورشید می اندیشیدند
ساعت مسکوت عمر به قصه هشت و نیم می رسید
باید زندگی کرد
در کوه مقاومت ریخت
و پیش رفت
مرا جانی برای جانان می درخشد
شفاف و بی مدعا


 

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009