|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
کار
باد سوزناک سرما روح بدن را می لرزاند
غروب خاکستری متولد می شد
کارگر و بنا در ماهی زنده لبخند کار می کردند
دستهای چرمگون!
صورت های سیاه شده!
برای آنها چای مهربانی آهنگ شد
گل تشکر در ستاره آبی لبانشان درخشید
زندگی اگر چه فقیرانه
ولی بسیار نجیبانه و عاشقانه جریان داشت
وجدان آسمان در چشمهایشان شعله ور بود
ونور روز آنرا از دل آجرها منعکس می کرد
من به دنبال آینه می گشتم
تا گرمای قلبمان را در آتش چشمانشان بتابانم
آتش آتشناک سرما تا مغز استخوان می نشست
غروب آرام آرام اقیانوس شب را نوید می داد
لامپهای روشن آرزودرقلب چشمانمان می شکفتند
کار در پی خلق دیوار امنیت جانفشانی می کرد
کار کار بود
بی ریا در جوهر جان
کار کار بود
در چشمان حقیقت سرمای ناچاری
|