|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
تابش محبت
گر چه از ره ؛ سریع می گذشتی
و می توانستی مرا مانند خیابان نادیده بگیری
اما به سخاوت باران و آفتاب تابیدی
از راه بر گشتی
و سری به قلب ما جاری کردی
مرا دوست صمیمی خطاب کردی
لبریز محبت شدم
انگار پرنده ای آبی در قلبم به پرواز در آمد
و آسمان مهربانی در جمجمه ی زمستان رویید
سنگ مرا به سینه زدی
واز من نزد ایشان بخوبی یاد کردی
در پوستم نمی گنجیدم
گوئی بهار با همه ی شوکت خود طلوع کرده است
من ترا سالها ست که در کسوت ماه می بینم
اما هر جا دیداری میسر گردید
گوئی آینه ای تابستانی پر از میوه های سرشار در برابرم ایستاده است
و مرا در آغوش زیبائی می فشارد
من آغوش لبخند گرم ترا که در روزی سرد بر من تابید
هر گز فراموش نخواهم کرد
دوست باستانی من –ستاره و لبخند
به امید دیدارهای مجدد بهاری
بدرود
|