آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

گزش فقر

وقتی از خیابان بر می گشتم
داس مه نورا دیدم
برشاخه ی درخت نگاه
چون کبوتری نشست
جهان درخت کبوتری است
با قلب روشن باغ
سرشار از انگورهای بکرآسمان
با دانه های فراوان فقر
ما از کوچه های فقیرشب گذشتیم
برسفره ی افطارنان و پنیروچای شیرین
آنگاه لبخندشیرین ماه
از پشت پنجره ی رویا
کسی برنگ سکوت بر پنجره ی خیابان می کوبید
تلویزیون سخنی از پاییز نمی گفت
عطسه های هوا در چشمان مهتابی خیابان می درخشید
ما در خانه ها ی امن خدا زندگی می کردیم
لامپهای مهتابی از ماه بخوبی یاد میکردند
ما سه نفر بر قالی نشسته بودیم
خبر ازخیابان های مهتابی بود
فقر ولی گزش خود را فراموش نکرده بود
سرانجام سرم را به پنجره ی دنیا چسباندم
تا هیبت شب را ببینم
شب در خواب بود
ماه یک رویا
آسمان دریا را تداعی می کرد
تنها تلویزیون سخن می گفت
خلوت زرد شب
برگهای ریخته ی شب
زنگ مرگ در گوش عمر
و ادامه ی زندگی
بی تردید پیر می شویم



  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009