آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

امنیت عاشقانه

امروز. پنجشنبه. هوا آفتابی بود
تا دیر وقت در خوابی ارغوانی بودم
از مرگ موقت دیشب رهایی یافتم
از پله های پاییز پایین رفتم
خیابان خلوت در خنده ی روز غرق بود
چند متر آنطرفتر؛
مرگ به پایکوبی مشغول بود
حجله ی پسرک در چشم آفتاب می سوخت
هوا در مسیر سرما گل افشانی می کرد
خو رشید در مسیر دلپذیری می تابید
نانوایی سرشار از عطر گندم بود
ماه رمضانی دیگر متولد میشد
عطردلاویز روزه در گوشه و کنارآواز می خواند
سی عدد نان گرم حیات
نان ها چون برگ گل نازک و کم جان بودند
ساعت یک بعد از ظهر
بچه ها باد بادک بازی می کردند
پسر کوچکم شیفته بادبادکها
باد در مسیر ناموافق می وزید
وقتیکه نان ها را دیدم
بیاد گندمزارمان افتادم
بیاد پدرم
بیاد بلدرچین
بیادچشمه ی ستاره
بیاد دو درختی که نماد سایه در تابستان گرم بودند
سیب آفتاب پشت پنجره می درخشید
پاییز با خارهای شنزار آهنگ می نواخت
فاطمه آشپز خانه را به نظافت دعوت می کرد
وسوسه هایش گل کرده بود
من چشم آفتاب پاییزی را روی گلهای قالی ماشینی می دیدم
امروز پنج شنبه شانزدهم آبان بود
امنیت عاشقانه ویلون می نواخت
زندگی در مسیری عارفانه می نشست
چشمان کبوتران روز
و پرواز چتر نگاه شان




  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009