|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
آشنایی
انگار امروزبود
مرگ لحظه ها را بخاطر نمی آورم
لحظه های درخشان زندگی را
تا اداره- تا خانه
در اندیشه ی آفتاب پرسه زدم
وقتیکه از هم دوریم
انگار فرسنکها راه جدایمان کرده است
گر چه تو پشت دیواری از ساعت ها – دقیقه ها- ثانیه ها نشسته ای
از خیابان می گذرم
وترا فراموش می کنم
گوئی با دیدن باران
چترم را در خانه
بی شک اگر مرگ اجازه دهد
باز هم همدیگر را خوا هیم دید
چون رویت درختی سبز
دربهاری نو
بیا همدیگر را فراموش نکنیم
چون خورشیدی که روز را
|