آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

سقف چشمان محبت

در شب آرام صحرا بود
زنگ در برنگ دوست بصدا در آمد
مرا نمی شناخت
صدایش مانند عسل بود
همسایه را می شناخت
همسایه اهل پاییز بود
اصلا به آسمان پرستاره توجه نکردیم
جستجو در تاریکی
آبگرم از سقف چشمان پارکینگ چکه می کرد
جیرجیرگ ها خبر نداشتند
ولی پاییز با خبر بود
شیر فلکه ی آب گرم شوفاژ مریض بود
هیچ پرنده ای در دل تاریکی پر نمی زد
خیابان،خواب سکوت دریا را می دید
من فهمیدم
که عطر اقاقیای دوست ما را مست کرده است
من فهمیدم
ستاره هم لبخند می زد
عطر ستاره،عطر دوست را داشت
ما کمی سراسیمه می نمودیم
فلکه های آب گرم موتور خانه در سرما بسته شد
تا شاید آب بند بیاید
در آنجا خواب دریا چه زنده می شد
پنجره را گشودم
در صدای آبی تشکرایستادم
از ماه اثری نبود
پشت درهای انتظار نشستیم
تا آفتابی دیگر بر ما بتابد
ودر گرمای محبت دوستی دیگر،ستاره را درک کنیم
محبت با چشمان نارنجی همه جا طنازی می کرد



  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009