آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنوع

خانه ی ما در انتهای خیابان زمستان قرار دارد
همسرم در پشت گلهای کلمات پارچه ای ترانه خیاطی می بافد
صدای قاطع قیچی ؛ سخاوت روز را می برد و پیش می رود
حصار جلوئی محوطه رشد میکند
گارگر؛ در آواز ملاط غرق می شود
استاد در آجر های زندگی؛ امنیت در جان ها می ریزد
نمکی با صدای بلند تقا ضا ی نان خشک می کند
زندگی تعویض نان خشک با نمک است
؛؛؛؛
امروز روز سوم بهمن است
ما دو نفریم
آسمان یکپارچه در ملاط ابر ستاره می افشاند
از برف و باران عادت سپید خبری نیست
تلویزیون در باره ی تز یینات درون خانه ریسمان صحبت می بافت
گوینده رنگ لیمو ئی ملایم را رنگ خوش نما می خواند
همسرم در اوهام تیره ی نا رضایتی قدم میزند
روز با ابهت تمام در پشت پرده با آرامش نشسته است
زندگی بطرز ظریفی تکراری نیست
اینرا تلویزیون تکرار میکند
دستان کارگر نشان می دهد
وهمسرم بنمایش می گذارد
زندگی بطرز ظریفی تکراری نیست
بویژه اگر در جوهر استطاعت مالی طلوع کند
ستاره های رنگارنگ روی ملحفه ی تختخواب
در دریای احساس غوطه ورند
وقتیکه پرده را به یکسو میزنم
هنوز همان کارگر در تنهائی شن و ماسه و سیمان رنج می پراکند
و نگاهش با آسمان قهر است
استاد همچنان مشغول چیدن گلهای آجر در آشیانه ذهن است
دشت شن زار در سکوتی عمیق با سرما کنار می آید
عطسه های روز در گوش دکلهاو تیرهای برق می پیچد
زندگی بطرز ظریفی تکراری نیست
کبوتر سیب شیرین ساعت دوازده نیز اینرا تکرار میکند



  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009