آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرگ

چه ساده می درخشد
گوئی عبور آفتاب از پنجره ی آ زادی
بدرون اطاق
بدون پرداخت وجه ای
زنگ می زند
در باز می شود
می آید
می نشیند
از تلخ و شیرین زندگی میگوید
وهیچ از آن واقعه ی حتمی سخن بمیان نمی آورد
گوئی چون نظرگاه من خوشگوار و دلارام است
چونان اتفاق ماه درآ سمان هر شب
یا دمیدن سپیده دم در پس شبی ظلمانی
یا همچون هر اتفاقی دیگر که تکرار نمی شود
مرگ را می گو یم
؛
هنوز لبخند گندمگونش چون صدای بلبل می درخشد
و آسمان لحظه هایش تاریک است
شب در آفتاب نگاهش می خندد
در پی گفت و شنودی بی دریغ
می توان مفهوم رفتن را حادثه ای محتوم دید
چون مفهوم آمدن
وآشیانه ی عقاب را تفاوتی با لانه ی کلاغ نیست
وقتیکه زمان بیدرنگ سپری می شود
و هیچ چیز را درنگ دوام نیست
بدین گونه شایسته است که
مرگ را پروازی کلاغی بدانیم در یک روز بارانی
یا عبور عابری از جاده بهار
؛
او هیچ سخنی از این اتفاق به میان نیا ورد
بسیار ساده سخن گفت
بسیار ساده نشست
بر خاست
و رفت
انگار نه انگار
که او هر لحظه در جاده زندگی خفته است
در سکوتی به وسعت جهان
ما مرگ را می زییم
چون درد زندگی است



  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009