|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
تنهائی
شاید برای چندمین بار در ترانه ی گفتار زنده می شوم
تنهائی بلورین من برنگ زرد کهربائی است
برنگ زرد خوش نمای جذاب
که حقیقت سبز عدالت را از روی آن میتوان درک کرد
اشخاصی که در قضیه کار با منند
رو پوشهای پاکی استقامت سپید بر تن دارند
هنوز نمی توان به کشتی درک نشست
قلبهایشان تا کجا برنگ عدالت؛ سپید است
آیا با رنگ تنهائی سخی من هماهنگند
من امروز در اینترنت شعر جستجو بودم
صبح تا ساعت نه برنگ شعر بنفش ادامه داشت
شعر قلب مرا در اوراق شاد بایگانی می کند
و برنگ ارغوانی درمی آورد
صورتم را که کاویدم
قدری از بلورتنهایم برروی میز ریخت
برنگ زرد کمرنگ ترانه می خواند
و بیادم آورد که باید پاییز باشد
ما هنوز در قطار حقو ق ها یمان ننشسته ایم
واین بر رنگ تنهائی من تاثیر دارد
تنهائی مرا پر رنگتر می کند
نمیدانم به جیبهای خالی ام چه بگویم
در این پاییز و برفی که بر دامنه ها نشسته است
در دل انگیزی آفتاب در سرمای پاییزی
راستی ما فقیریم؟
اگر تا سه روز دیگر در فیش ها ی مخفی حقوق ننشینم
براستی فقیر می شوم
رنگ فقر مرا خاکستری کنید
آنگاه تنهائی من با اضطراب مشکی تیره ملون خواهد شد
وافسردگی سیاه دوباره بسراغ من خواهد آمد
راستی اگر در پنجره لیست کمک شیرین اضافه کار قرار نگیرم
آسمان چه رنگی خواهد شد؟
باد به چه رنگی خواهد وزید؟
آفتاب لذیذ خواهد بود؟
دستان من در چه جهتی پرواز خواهند کرد؟
همسرم و پسرم مانند همیشه با من در باران مهربانی خواهند نشست؟
تنهائی من بی تردید برنگ بغض افسردگی در خواهد آمد
که دامنه ها ی کوه را از برف آب خواهد کرد
آه موهای سفید
اینها را دیو اضطراب که از کوچه های چهل و دو سالگی عبور می کند
به خوبی می داند
اما بازخدا کریم است
تابلوی زندگی این را میگوید
آفتاب
ابرهای باران زا
و درختان
خدا هم می داند
که چهره ی سیاه فقر لکه ننگی بردامن زمین است
زور مداران چهره ی لحظات را تلخ و تیره کرده اند
ریسمان نامرئی تجاوز آنها اضطراب را چون غرشی شوم و مهیب
بردلها می نشاند
آنها خود ننگ تاریخند
تنهائی خود را در قلب درخت می کارم
با پرنده به پرواز در آیم
وبا برفهای دامنه ی کوه ترانه ی اندوه می خوانم
عمق تنهائی ما شاید بلبل می خواند
با دستانی به گشادگی آسمان
به پهناوری رشته کوه های البرز
به درختی که در عمق خاک ریشه دارد
و برگهای خود را برای من پیراهن می سازد
به چشمان عاشق مورچه
که در نتگنای دوری از آشیانه آواز میخواند
به افسوس بچه ای که نمیتواند در خلوت اسباب بازی بنشیند
من تنها ئی خود را تقسیم کرده ام
و از هر گوشه ی آن آهنگی می نوازم
من تنهائی خود را تقسیم کرده ام
|