|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
خیابان زندگی
دورتر از من قدم بر می داشت
در مغازه چنان محو رنگ و نور بود
که یادش رفت بعد از خدا حافظی با من بیاید
از مهد عصبانی آمد
ستاره ای بااو در آویخته بود
اصلا خبر نداشت عمر چگونه می گذرد
مرگ چیست
زندگی چیست
فقط در لحظه زندگی می کرد
آروزهای بسیار کوچک و رنگارنگ
و جمعه ی لذیذ برای او
جمعه ای تکراری ومتروک برای من
دلخوشی من تنها دو تابلوئی هستند که بر دیوار آویزانند
آروزهایم کوچک و لطیف
وقلبم شاعر
شاعر خیابان خلوت
شاعر دل مشغولی های روزمره
شاعرعبور تکراری از خیابان زندگی
شاعر جمعه های ملول
|