بهارسبز
در اين هواي ابري با خود نجوا مي كنم
آيا روزي شبيه صند لي صداقت خواهم شد
در رمز زندگي مي انديشم
و اين حرفي فرزانه است
بي شك روزي همه چيز را فراموش خواهم كرد
ديگر نه چشمي است كه ببيند
نه گوشي كه بشنود
نه قلبي كه بتپد
يك روز همه خواهند گفت
او با زندگي وداع جاودانه كرد
سنگ آسمان مرا ندا خواهد داد
كه به فكر فردا نباشم
چه ايرادي دارد
كه گفتگو با خورشيد را آغازكنم
دلم ابري است
مرا به زادگاهم ببريد
ساده و بي پيرايه
در دل خاك پاك بكاريد
يقين دارم كه روزي خواهم روييد
با بهاري سبز و درخشان
|