آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

رهائی

می خواهم نور باشم
در صداقت روشن خو یش
نه بذان سان
که محبوس کنج خویش
که خورشیدوار بر زمین خشک اندیشه ی تان بتابم
آری بر زمین خشکتان
که بر پای آورم رسا لت چگونه زیستن را
در رهائی محض خویش
که بر پای آورم
رسالت اصیل رهائی را
ازتاریکی قلبتان
:
نه بدان سان
که بر لبانم جاری گردد امواجی دروغین
که تهی بودن خویش را
در خلوت خویش نیز نتوانم دید
؛
ما را و شما را
همیشه مجالی هست
تا باران اندیشه ی مان را
بردشتها ی تشنه ببارانیم
وجنکلی انبوه بیافرینیم
تا در هوای فحبخشش دمی بیاساییم
؛
آه؛
از عزلت تیره ی خویش گریزانم
ودر تجمع بیدردان هم آن سان
که نه در آن هموار راهیست
و نه در این پناه امنی
کز هر دو بیراه زخمها دارم
؛
از عزلت تیره ی خویش بگریزید
تا راهی بر فسرده گان بنمائید
و چشمه ای در بیابان شان بگشایید
کز مرگ حویش بدر ایند
؛
ترنمی بر لبانت جاری ساز
تا مرا
از فرو ماندگی اندهگنانه ام برهاند
وسرود پرواز را در من بسرائید
؛
دری می جویم
از زندان بسته ی تکرار پوسیده ی حروف
تا رهائی آسمان
تا وسعت انسان
؛
می آئی؛
به زیبائی آفتاب و آب بر زبان
بی آنکه
از خویشتن خویش بدرخشی
تا خویش را و مرا رها سازی





دعوت

می دانی
چرا به انده دیگران خوش حا لند
زیرا دستهایشان را برای رهائی عادت نداده اند
؛
دلمان درد می گیرد
وقتی چشمی به غم می نشیند
و اشکی از حسرت فرو می ریزد
؛
هرگز در اندوه خویش
جهانی را به تیرگی نخو ا سته ایم
و در شادمانیمان؛
دلی را به ماتم دعوت نکرده ایم
؛
در شب تان؛آروزی طلوع صبحی داریم
و در غم خویش؛
دری به آسمان امیدواری می جوییم
؛
می دانیم؛
تشنگی تان؛ از بی آبی دشت نیست
وخشکیدگی امیدتان را
زمین ما نخواسته است
؛
دستانی به غارت ابرها عادت دارند
و سرافرازی پوسیده ی شان
در فرو پاشی دیگران می روید
؛
به باروری خاک مان ایمان داریم
وآفتابی که همواره از آن خواهد رویید
تا تداوم روشنائی را؛
در گستره ی زمان جاودانگی بخشد
؛
می دانیم
روزی زمان ما را خواهد بلعید
واز کا لبدمان؛
جز خاک و استخوان نشان نخواهد ماند
؛
در چشمک زیستن؛
چگونه به آفتاب ایمان نیاوریم؟
و زیبائی زیستن را؛
در پیله ی درد؛افسردگی بخشیم
اگر به زیبائی زیستن ایمان داریم
بایسته است؛
تا راهی به درون دلها و اندیشه ها بگشاییم
و تداوم به زیستن را ؛ جاودانگی بخشیم
؛
بیرون دیوارمان جهانی می تابد
که ما را به اندیشیدن دعوت می کند
به باروری خاک و اندیشه
و از ما می خواهد
در خاک حیات بپاشیم
تا آنرا به مهمانی زیبائی؛ زیبائی و رویش ببریم
؛
دستهای شما؛
فروغی از نور در باغچه خواهد افروخت
و ما را دعوت خواهد کرد
تاخورشیدی در هر باغ برویانیم
و سعادت خاک مان را جاودانگی بخشیم
؛
ما به خاکمان ایمان داریم
به خورشید
نورو توانمان
؛
دیواری که جدائی را در همت مان می کارد
تیره گی در برادریمان می افشاند
ودر پایداری نا میمونش
بیگانگی ها یمان را استواری می بخشد
؛
از فرو پاشی حصاری که ؛ جدائی می کارد
و رهائی مان را غارت می کند
آزادگی بشکوهمان خواهد رویید
؛
شما را و ما را
دعوت می کنیم
به رویش سترگ رها ئی بخش
به سعادت فرداها
به جاودانگی زیبائی
به اسطوره ی اینده ای متکامل


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009