رهائی
می خواهم نور باشم
در صداقت روشن خو یش
نه بذان سان
که محبوس کنج خویش
که خورشیدوار بر زمین خشک اندیشه ی تان بتابم
آری بر زمین خشکتان
که بر پای آورم رسا لت چگونه زیستن را
در رهائی محض خویش
که بر پای آورم
رسالت اصیل رهائی را
ازتاریکی قلبتان
:
نه بدان سان
که بر لبانم جاری گردد امواجی دروغین
که تهی بودن خویش را
در خلوت خویش نیز نتوانم دید
؛
ما را و شما را
همیشه مجالی هست
تا باران اندیشه ی مان را
بردشتها ی تشنه ببارانیم
وجنکلی انبوه بیافرینیم
تا در هوای فحبخشش دمی بیاساییم
؛
آه؛
از عزلت تیره ی خویش گریزانم
ودر تجمع بیدردان هم آن سان
که نه در آن هموار راهیست
و نه در این پناه امنی
کز هر دو بیراه زخمها دارم
؛
از عزلت تیره ی خویش بگریزید
تا راهی بر فسرده گان بنمائید
و چشمه ای در بیابان شان بگشایید
کز مرگ حویش بدر ایند
؛
ترنمی بر لبانت جاری ساز
تا مرا
از فرو ماندگی اندهگنانه ام برهاند
وسرود پرواز را در من بسرائید
؛
دری می جویم
از زندان بسته ی تکرار پوسیده ی حروف
تا رهائی آسمان
تا وسعت انسان
؛
می آئی؛
به زیبائی آفتاب و آب بر زبان
بی آنکه
از خویشتن خویش بدرخشی
تا خویش را و مرا رها سازی
دعوت
می دانی
چرا به انده دیگران خوش حا لند
زیرا دستهایشان را برای رهائی عادت نداده اند
؛
دلمان درد می گیرد
وقتی چشمی به غم می نشیند
و اشکی از حسرت فرو می ریزد
؛
هرگز در اندوه خویش
جهانی را به تیرگی نخو ا سته ایم
و در شادمانیمان؛
دلی را به ماتم دعوت نکرده ایم
؛
در شب تان؛آروزی طلوع صبحی داریم
و در غم خویش؛
دری به آسمان امیدواری می جوییم
؛
می دانیم؛
تشنگی تان؛ از بی آبی دشت نیست
وخشکیدگی امیدتان را
زمین ما نخواسته است
؛
دستانی به غارت ابرها عادت دارند
و سرافرازی پوسیده ی شان
در فرو پاشی دیگران می روید
؛
به باروری خاک مان ایمان داریم
وآفتابی که همواره از آن خواهد رویید
تا تداوم روشنائی را؛
در گستره ی زمان جاودانگی بخشد
؛
می دانیم
روزی زمان ما را خواهد بلعید
واز کا لبدمان؛
جز خاک و استخوان نشان نخواهد ماند
؛
در چشمک زیستن؛
چگونه به آفتاب ایمان نیاوریم؟
و زیبائی زیستن را؛
در پیله ی درد؛افسردگی بخشیم
اگر به زیبائی زیستن ایمان داریم
بایسته است؛
تا راهی به درون دلها و اندیشه ها بگشاییم
و تداوم به زیستن را ؛ جاودانگی بخشیم
؛
بیرون دیوارمان جهانی می تابد
که ما را به اندیشیدن دعوت می کند
به باروری خاک و اندیشه
و از ما می خواهد
در خاک حیات بپاشیم
تا آنرا به مهمانی زیبائی؛ زیبائی و رویش ببریم
؛
دستهای شما؛
فروغی از نور در باغچه خواهد افروخت
و ما را دعوت خواهد کرد
تاخورشیدی در هر باغ برویانیم
و سعادت خاک مان را جاودانگی بخشیم
؛
ما به خاکمان ایمان داریم
به خورشید
نورو توانمان
؛
دیواری که جدائی را در همت مان می کارد
تیره گی در برادریمان می افشاند
ودر پایداری نا میمونش
بیگانگی ها یمان را استواری می بخشد
؛
از فرو پاشی حصاری که ؛ جدائی می کارد
و رهائی مان را غارت می کند
آزادگی بشکوهمان خواهد رویید
؛
شما را و ما را
دعوت می کنیم
به رویش سترگ رها ئی بخش
به سعادت فرداها
به جاودانگی زیبائی
به اسطوره ی اینده ای متکامل
|