تردید
اندیشه ی لطیف من دیری؛ خونین ز خارهای غریبی است
هم در چنین سرای پر از غم
هر سوی دشنه های حسودان
زخمی زنند روح دلم را
؛
لیک ازهمه کشنده تر دردی
غول خیال سنگدلی هست
که افسار کهنه بسته آهوی جانم
؛
برخویش بستام در شادی
دیوار انزوا شده بر پا
بربوستان روح جوانم
پژمرده می شود گل جانم
در غفلتی عمیق ز تردید
لیک همچنان خوشم به خیالی
؛
همزاد من بوده تو گوئی
دردی چنین کشنده و جانگیر
یا سایه ای همیشه ام همراه
؛
آخر وفای من به خیالی
تا کی کشاندم ره چاهی؟
؛
پندی به گوش جان دل من
از سو خته گان راه نرود هیچ
دل همچنان اسیر فسون است
؛
زخم زبان هر کس و ناکس
آتش کشیده کلبه ی دل را
سوزانده ذره؛ذره ی جانم
؛
وقتی مرا اسیر به دامی دیدند مردومان سیه کار
بسیار دامها بگشودند
هرسوی در مسیر عبورم
؛
از دره های دام پریدم
از چاه های کینه گذشتم
افراختم بیدق این درد
در پیشگاه مردم هرکوی
؛
پیچیدم همچو مار شب و روز
زین درد
تا- وفای دل من
ماند به استواری الوند
؛
در کوی عشق او ؛ همه لحظه
وحشی وبی قرار دویدم
سرو محبتی بنشاندم
از سیل اشک خویش سر راهش
وحشی و بی قرار دویدم
درجنگل محبت و پیمان
؛
او را همیشه نیش زبان بود
اورا همیشه با من شیدا
آتش زدن به بیشه ی جان بود؛
دل را اگر چه جای نمانده
بی زخم دشنه زان گل زیبا
اما هنوز این دل محزون
امیدوار وصل بهار است
|