آویز خاطره
پیرمرد غروب با کلاه سفید کاموا
بی اعتنا به رهگذران و ماشین های رنگارنگ
دستی در جیب پیاده رو
با پائی نیمه لنگ
نی زرد پاییز را بر لب
و ترانه ی دلتنگی غروب را در دل
نمی داند شاید کسی ابر توجه اش را بر او می بارد
غروب؛ ابتدای تولد شب
ساعت ماه در گوشه ی هشت آسمان می خرامد
گاری دستیش را ول می کند
غرق پیاده رو چیزی زیر لب زمزمه می کند
و شب را به آویز خاطره می آویزد
|