روز و شب
صدای آرام گفتگوی شیرین صبح
صدای پای رهگذران بیداری
صدای روشن تولد روزی دیگر
پنجره را از آرامش دلاوز شب بیدار می کند
روز دست و صورتش را در آب صبح می شوید
دل؛ صبحانه ی ساده ی نان و پنیروچای شیرین را
روی سفره ی تمایل اندک به تپش می اندازد
شب با همه ی شکوهش در خاطره ی زمان فرو می رود
ذهن زمان رود روز را جاری است
کسی به شب نمی اندیشد
صبح دامن خورشید را کشان؛ کشان به شهر می اورد
زورق طلائی آسمان همه جا را تسخیر می کند
نسیم صبحگاهی عطر گل صبح را در کوچه ها می چرخاند
زندگی هلهله کنان آفتاب را به تلاش پی گیر می پیوندد
قطارها قطار امید در چهره ها براه می افتد
روز زیبا و دل انگیز است
شب رویا
رویای وزش تاریکی و شبنم ستاره ها
رویای لامپهای روشن کوچه و خیابان هزار رنگ
شب داستانی است که روز را به معنی می نشیند
چندان که فریب صداقت را
با آنکه شب فریب نیست
|