شب عارف
دارم لبریز می شوم از شقایق های شب عارف
چه کسی از کوچه های معطر رعایت می گذرد؟
شما همه در مزرعه ی چشمانم ستاره بکارید
ستاره های پر خوشه ی گندم
از عطر گلهای باغستان های دستانم
صدها جشن آسمانی بر پا کنید
ترا می شناسم ای بارانها ی شبنم و سپیده
برطاق ابروی خیال جوانی چه تصویرها ی رنگارنگی که نگذشت
هنوز به دیروز می اندیشم
به سوسکهای تنبل بی عاری
ناگهان دوباره گوئی دستانی مرا از خام زدگی به راههای روشن اینده می
کشاند
نگاه کن؛جهان چگونه راه تغییر را می جوید
و انسانهائی که در انبوه رفتار ها غرقه اند
همواره به تفسیر منجمد لب باز می کنند
ما را به تو بس ای شب خیال انگیز عارف
ای شب لبخند الماس
|