میوه ای کال
زلف شبتاب بستان
دیده های بلورین فواره ای چند
مهربان ایستاده بدرگاه
آن عقاب غروب دل انگیز
می سراید ترانه بدلخواه
ماهرو ؛ ماهرو ؛ ماهرو ماه
رود خشک خیابان دلگیر
مشت هر لحظه بر پشت بی دل
کف برآورده برلب شب من
؛
هرچه تنهائی کوه و دره
سر بهم کرده در روزن دل
می توانی جهانی بسازی
از گذرگاه مردم
هرچه می بینم از دور و نزدیک
روح تفسیر باد است و حروف اشاره
آنچه می ماند در شهر اندیشه روز
آسمانی سکوت است و دریای بی لب
درپی د ست مهرآوری؛ پای امروز؛گامهای صداقت بره کاشت
آنچه برگشت از داستان گل ظهر
میوهای کال بر بام خانه است
|