چشمان او
دو هوا پیمای بادپیما بود چشمان بهاریش
رنگی بر آسمان بگسترد و روی پوشاند
با درنگی به افتادن شهاب
ایا قصه ی ما همواره این چنین نبست؟
؛
مرا به گورستان نبرید
طنین صدای پای چشمان عارفش بود
ما هیچگاه ـ حتی درنگی در نگاهش نریختیم
؛
اکنون همه چیز پایان یافته است
ناقوسها خاموش
صدای اذان محو
و آن دو دلاور در سکوت خشم خواهند پوسید
|