قاسم حسن نژاد


روح آزاد

آه از کشیدگی رسوبات
از بی همدلیهای کور خلایق
کو؛ آنهمه رنگارنگی دلفریب نیرنگها؟
تنها گستردگی زخم بر جای ماند به یادگار
محصول کج رفتاری لجوجانه ی روحتان
خلایق هر چه را لایق
؛
چنان در پناه صخره ها و آفتاب سرد؛آرامش می یابم
که در هیچ چشمی و سخنی و آغوشی نه
؛
یگانگی قلب ولکه های جادوی برف نشسته بر صخره ها
کجایتان چنان یکرنگی تابید؟
که برما هر آنچه نبودیم وصله ی نام بستید
وبرهر آنچه که بودیم بایسته
بنابایسته بمب و لجن پاشیدید
؛
ترانه های مرا کوه هنوز میخواند
وآفتاب لذت بخش سرمای زمستان بر دل صخره ها می نویسد
کلاغ پاک بی ریا !
ای کلاغ دلگشای دامنه ها!
تو هنوز همدمتر از همه ی تیغ فریبان گردن زن با ما ترانه می خوانی
با ما از برودت گرم دامنه ها بگو
مرز های دل رهیدگان به پهناوری اینده می تپد
درختان لخت آروزمند !
یاوران دره و دشت ورودخانه !
ترانه های باد هم بر بلندای لطیف روحتان نمی گذرد
بر کرانه های زمستان استوار و شادمانه خواهید درخشید
همواره در مسیر عبور آبی آزادی
چو از هیچ زخمی بر خود نلرزیده اید
؛
تا چشم برمیگردانی
به پهناوری پر ابهت کوه میریزی
آنگاه آفتاب بی پیرایه دلپذیر فرود می اید
و برودت از سر انگشتان کو هستان به آرامی فرو می ریزد
مرا به چنان ریزش بایسته ی عطوفت دعوت کن
که بهار و طوفان می خواهند
به چنان آرامش لطیفی
در آغوش با صفای بی فریب کوهستان جان
؛
دلم؛یکباره در همه ی کوهستان می گسترد
چشم که بر با ل پرنیان پرواز می گشا یم
تنها؛ انبوه اندوه تیرگی غبار دود بر سقف شهر فراز می شود
؛
مرا در آغوش بگیرید
علفهای خیس سکوت کوهستانی
صخره های خاموش آبستن آواز
جهان را دوباره معنا کنید
پرواز را و
خروش را
مسیرهای جوشش و آرامش و امید را
رنگارنگی و گسترش گسترده ی پرواز سکوت را
مرا معنی کنید
در این عبور بی همتای دل ربای آزادی
؛
دوباره در عسل تنهائی میریزم
در یگانگی دل انگیز صخره و برف و آفتاب
در همرنگی دره و درخت و کلاغ
در رودخانه روان آفتاب
گوئی هیچگاه نخواهم مرد





 

بالای صفحه