روح آزاد
آه از کشیدگی رسوبات
از بی همدلیهای کور خلایق
کو؛ آنهمه رنگارنگی دلفریب نیرنگها؟
تنها گستردگی زخم بر جای ماند به یادگار
محصول کج رفتاری لجوجانه ی روحتان
خلایق هر چه را لایق
؛
چنان در پناه صخره ها و آفتاب سرد؛آرامش می یابم
که در هیچ چشمی و سخنی و آغوشی نه
؛
یگانگی قلب ولکه های جادوی برف نشسته بر صخره ها
کجایتان چنان یکرنگی تابید؟
که برما هر آنچه نبودیم وصله ی نام بستید
وبرهر آنچه که بودیم بایسته
بنابایسته بمب و لجن پاشیدید
؛
ترانه های مرا کوه هنوز میخواند
وآفتاب لذت بخش سرمای زمستان بر دل صخره ها می نویسد
کلاغ پاک بی ریا !
ای کلاغ دلگشای دامنه ها!
تو هنوز همدمتر از همه ی تیغ فریبان گردن زن با ما ترانه می خوانی
با ما از برودت گرم دامنه ها بگو
مرز های دل رهیدگان به پهناوری اینده می تپد
درختان لخت آروزمند !
یاوران دره و دشت ورودخانه !
ترانه های باد هم بر بلندای لطیف روحتان نمی گذرد
بر کرانه های زمستان استوار و شادمانه خواهید درخشید
همواره در مسیر عبور آبی آزادی
چو از هیچ زخمی بر خود نلرزیده اید
؛
تا چشم برمیگردانی
به پهناوری پر ابهت کوه میریزی
آنگاه آفتاب بی پیرایه دلپذیر فرود می اید
و برودت از سر انگشتان کو هستان به آرامی فرو می ریزد
مرا به چنان ریزش بایسته ی عطوفت دعوت کن
که بهار و طوفان می خواهند
به چنان آرامش لطیفی
در آغوش با صفای بی فریب کوهستان جان
؛
دلم؛یکباره در همه ی کوهستان می گسترد
چشم که بر با ل پرنیان پرواز می گشا یم
تنها؛ انبوه اندوه تیرگی غبار دود بر سقف شهر فراز می شود
؛
مرا در آغوش بگیرید
علفهای خیس سکوت کوهستانی
صخره های خاموش آبستن آواز
جهان را دوباره معنا کنید
پرواز را و
خروش را
مسیرهای جوشش و آرامش و امید را
رنگارنگی و گسترش گسترده ی پرواز سکوت را
مرا معنی کنید
در این عبور بی همتای دل ربای آزادی
؛
دوباره در عسل تنهائی میریزم
در یگانگی دل انگیز صخره و برف و آفتاب
در همرنگی دره و درخت و کلاغ
در رودخانه روان آفتاب
گوئی هیچگاه نخواهم مرد
|