غم جیرجیرک
جیرجیرک غروب دلگیر را ترانه می خواند
ماه نو فراز میشود
دریای چشمانم در کبودی غروب موج میزند
جیرجیرک ؛ ای
علف های دشتها را رها کرده ای
به دود شهر آمده ای؟
پای علفهای طراوت چه عاشقانه می خواندی
لحظات تقدیر مراو ترا
دوباره به سکوتستان دلگشای دشتستان عاطفه ها بر گرد
تا قلب عاشقت پاره پاره نگردد
گمانم ز بیراه ها به اسارت افتاده ای
از بانوی سکوت هم در این ذغالستان اسارت خبری نیست
باز گرد ؛ باز گرد؛ تا قلبت پاره پاره نگردد
داغستان دلم را ؛ تو نیز بی قرار می خوانی ؛ شبانه
|