سفر به درون
در تو می اندیشم
اعتمادم را لرزان در تو می آویزم
می نشینم با تو
وتواز نور سخن می گوئی
از روز؛زدرخت ؛خاک ؛ نسیم
من؛پرستووار
در وجودت؛کوچ می کیرم اوج
وز اوج
تا فرود تو نشینم به سفر
؛
تو به من می گوئی:
مهربانی در من
کهکشانی است عظیم
باغ از رویش خویش به من می آموزد
وتواز معرفت گل سخن می گوئی
یا ز بخشش از آب
هم ز ایثارنور
؛
من ترا می کاوم
از درون تو سخن می جویم
راه بیراه تو می پویم
کشتی فکرمن در چشم تو آهنگ سفر می گیرد
غم تو می پرسم
شادیت می جویم
انعطاف سفرت می بینم
؛
تا حقیقت به چه چشمی به تو رخ بگشاید
در تو بی وقفه سفر می گیرم
نقطه ی عطف تو ومن
همه را می سنجم
وجهانی که تو می خواهی ساخت
وجهانی که ترا می سازد
؛
همه را بایدجست
وتوهم در من جوی
؛
امتحان من وتو تاریخی است
چو حقیقت به عدالت بگشاید به تو رخ
سرو اطمینان را در تو خواهم رویاند
یا ز تو می گیرم
؛
اعتمادم چو شکستی
به تو می خواهم گفت:
پرده را نه به کناری و ؛ز خورشید بگو
؛
اعتمادم چو شکفتی
غزل نورم را تو بیاویز به دل
تا به همراهی هم سفری آغازیم
سفری سوی درختان کما ل
کشتن مرداب
می توانی بود
فارغ از امواج درد بی شماری چشم
می توان رقصید با رویا تمام عمر
می توان بی درد خندان بود
در درون جنگل اندوه
؛
من نه آنم کز برونم دیدنی باشم
یک نگاه ؛ گویای موجی از درونم می تواند بود
لیک دریا را ز موجی کی توان دریافت
؛
مست باید ؛ راه مستان را بیاراید
درد باید؛زخم دردی را نماید باز
؛
وقتی ازکوچه گذر کردم
زان کتاب باز
گوشه ای از زخم پیدا بود
هم در آن عریان
چشمه ای از نور می جو شید
گوشه ای مرداب خود بودند
همچنان در خواب پوسیدن
گوشه ای بیدار می گشتند
از فروپاشی مرداب درون خویش
؛
بیشماری راه دریا را گرفته پیش
از فروغ آن شده مدهوش
گر چه موجی زان خروشان می توان بودن
لیک بر آنم
آن زمان شاید بخود بالید
خواب غفلت را ربود از چشم هر مرداب
ره گشودش سوی بیداری
بردش از اندوه پوسیدن به روییدن
در رگش پاشید زیبائی بستان را
؛
روح ماندن را درو خشکاند
زخم هر مرداب؛
طوفان خطر در خویش خوابانده
گر گشاید سر
زخم خواهد کرد فردا راه دریا را
؛
من به هر زخمی که در هر کوچه ای دیدم
راه مردابی هویدا بود
گرچه دریا سخت پیدا بود.
|