زبان در کام عشق
شاید باز درها باز و ما بسته بودیم
در آن سوی ؛ شکوفائی پرواز می کند
گاهی بر تپه ی سبز جان تکیه باید کرد
به تماشای آسمانی آفتاب گله
به جولان دل ربای آسمانی وش ستاره گان
و قطار پرواز هجرت مرغابیان اقیانوس
؛
با قلبی عریان؛ سوار باد صدیق عاشق؛ به شهر می ایم
؛
از کوچه های نور سراغ عاطفه را می گیرم
دلی خونین و پر درد دارد
؛
در می یابم ؛ عمیقا
ما باز و آنها بسته بودند
آنهمه رنگ زیبا اسلحه ی فریب بود
دل دردآلودم را به کهسار یگانگی با طبیعت می ریزم
به ترانه های هدهد
به پرواز پرستو
هنوز هم ؛ زبان در کام بی ریای عشق ؛ شعله ی خورشید است
زندانی در پشت میله های سست رایانه
|