قاسم حسن نژاد


رایانه

با چادر های گل گلی به درمانگاه رفع درد و کسالت می ایند
وقتی بادی ناگوار در رگ و پی شان می پیچد
در شاخ و برگ گلبوته هایشان
؛
دلهایشان اینه است آفتاب را
پوشاکشان در ژرفش طبیعت؛ ساده
برنگ عاطفه ی آفتابی در چشم آسمان دریائی اند
دل باران در عاطفه و کارند
آبدیده در فراز و نشیبهای درد
جانشان تا انتهای صذقت نطفه دارد
آنها مفهوم گامل آهن و پلاستیک و رایانه را بتدریج می فهمند
درختان انبوه حیله های مصنوعی را

هنوز برگهای طبیعی وفادار عاطفه اند
بتدریج دورنگی های دهشت بار رایانه را نیز خواهند فهمید





 

بالای صفحه