رویش آزادی
ما نیز بر آب می کوبیم
آب در هاون
تا حقیقت مان به شکوفائی ار بتابد
داستان رهائی مان آغاز می گردد؛
؛
برج عاجی در خیال می رقصد
پا هایمان در زمین ریشه دارد
و هر کسی واقعا بزبان نمی اید
؛
برج ریا ار نبود
صداقت شاید به آب و هوا میتابید
و خورشید از مغزمان به اندیشه ی سعادت می رسید
کسی می گفت:
حیات از هم می پاشید
؛
غارت حقیقت مان حیات را از هم می پاشد
خورشید اگر به حقیفت اندیشه ی سعادت از مغز مان میتابید
باغ همواره به ما میوه می داد
؛
واینهمه مگس نمی رویید
ماسک ها ؛ غذای پلیدی هاست
؛
ترانه های من ؛ یقین طبیعت جان را می خواهد
برای رویش آزادی
؛
پا ها یمان هنوز به تجاوز می اندیشد
ودر اعماق روحمان
همواره یوسفی زندانی است
|