قاسم حسن نژاد


چشمه وآب

کاشکی یک چشمه بودم ؛آه
بال بگشوده به پای کوه
یا نشسته پای افرائی
آرمیده در دل یک جنگل انبوه
؛
آب جوشانم چنان اینه ای بر هر که می تابید
گاه خورشیدی درون سینه ام ؛ آهنگ باران را به لب می خواند
کاه ماه دل فروز شامگاهان
گیسوان نقره فام خویش را در چشم پاکم شستشو می داد
گه هزاران اختر در اوجهای دور
در درون قلب من؛چشمک زنان؛هر شب طلوع خویش را آواز می دادند
آهوان جنگل انبوه
تیز ودردانه
رمیده پای
تشنگی را در کنارم دفن می کردند
خلوتی با من نسیم صبحگاهان؛از سحر می گفت
می کشانیدم دل بیتاب هر جنبنده ای را از فروغ آفتاب خویش سویم پیش
می سرودم لحظه های ماندن امید را در پیچ وتاب راه تا دریا
؛
دردل هر صخره ای فریاد می کردم
راه می رفتم
دور می گشتم زخلوتگاه امن خویش پای کوه
یا ز آرامشگهم در جنگلی انبوه
در خروش رود هر دم ضربه های پای باران خواب آبم را بهم می ریخت
ناگهان چشمم به دریا ها سفر می کرد
با وقاری ماندنی
پای از سفر بگرفته
لبریزاز شراب روح بخش فتح
پاره های چشمه های همچو خود پیروز را دیدار می کردم
؛
شهر دریا؛
جایگاه اتحاد صد هزاران چشمه
شهری پر ز عطر یادهای خوب و شیرین است
یاد صدها جویبار ره گشوده از دل طوفان جنگ وفتح
وز دل هر ذره ای از آب می جوشد خروش موج رنگین فام
یاد خاک و سنگ و نور و سبزینه
آب پاکم؛هر دمی؛خواند سرودی خوش:
چون به دریا آمدم از دشت وز کوهسار
من در آنجا خویش را گم کردم از دیروز
نام من ؛ اینک همان دریاست
به چه زیبا؛ لطف حرکت میکند رنگین مرا هر دم
گاه از خود
گاه از خورشید
دی مرا بوده چشمه نام زیبائی
وآنگهم خواندند جوی بی قرار دشت
باز رفتم پیش؛
تا شدم رودی خروشان در عبور خویش
اینکم دریا ست نام پر غرور من
همت خورشید فردا نام باران را درون چشم من ریزد
یا مرا فردای دیگر برف شنگرفی فراز کوه خواهی دید
هر زمان رنگی و آهنگی
آب پاکم؛هر عبوری می زنم چنگی
دل خوشم زین موج رنگارنگ
هر چه باشم؛هر کجا باشد مرا منزل
جوهرجانم فروزاند درخت مرده را در خاک
می کند سیراب جان تشنه ی هر رهگذاری را در این معبر
باز می گردم شبی در دامن آن کوه
در دل آن خاک می خوابم پر از رویا
روزی بی شک ؛باز
پر گشایم از درون خاک تا افلاک
کی؟ نمی دانم- لیک می دانم که می مانم


 

بالای صفحه