کرشمه نور
از این همه علف هرز
کدام ناله برآرم
کدام درد بگویم
؛
به حکم وهم حجیمی
فتاد شبنم عمرم
کدام قصه بسازم
شکایت از که بر آرم
؛
هجوم سنگ ز یکسو
هجوم دشنه ز یک رو
هجوم کور حسادت
ز هرکرانه و هرکو
؛
کدام سوی پناهی است
کدام راه ؛ رهائی
؛
چه تیره حمله ی نا مردمی ؛ به ماه بر آمد
رگ ستاره چه خون داد بر آشیانه ی ظلمت
؛
چگونه خم نشدی سرو؟
گمان ز ریشه ی کوهی
گمان ز قلب زمانی
؛
سحر فراز تو ؛ بانوی کهکشان به هلهله آمد
چه پیشواز شگرفی
بسوزد آنکه ندارد بدل کرشمه ی نوری
؛
ترانه ها بدلم هست
زرجعت قلل درد
ترانه ها همه اندوه
؛
رها رها زتو جوشید
که خط قدرت انگیزش همیشه ی خاکی
بسوزد آنکه ندارد به دل کرشمه ی نوری
؛
اکنون توان فرایند آسمان و زمینی
جهالت شب دم کرده دیده فرو بست
و آسمان؛ به کف بینش تو
روح رامش دشت است
؛
هزار دانه فرو ریز
که آفتاب برآرد
هزارقطره فرو پاش
که جام جم بسر آرد
|