تو جیه
پنجره ها رابطه نیستند
و دست تو در دستم
؛
گهکشانی در قلبم می تپد
که سایه ها را می سوزاند
؛
در آن سوی زمین بر نیمکتی نشسته ای
یا در همین حوالی
؛
قلب مهربانت از اعماق فاصله ها روشنم می کند
دیشب می دانی به چه می اند یشیدم
به ستا ره ها و انحنای روشن ماه
از عبور مرگ آور فاصله ها هیچگاه بیمی نداشته ام
قلبم در پیوند یگانگی خورشید است
؛
به لرزش دستهای تو می نگرم
و دیگر رنجی نمی برم
؛
این حق توست که به روز هم اعتماد نکنی
اما؛
خود را در برابر نور چگونه توجیه می کنی؟
|