قاسم حسن نژاد


حلاج

دردی برنگ پاییز
در کوچه های قلبم فریاد می کشد
مشتی کبوتر وحشی بر بام آ بیم
پیغام صبح را تکرار می کنند
؛
رازی به گوش ؛ آدم و عالم نهفته به
ای وای؛ آنزمان دلم حلاج می شود





 

بالای صفحه