با رفتگر
با غنچه های صبح سفر آغاز می شود
وقتی ز کوچه ها ؛ دل من مکند عبور
بر سنگفرش راه
نبض بهار متپد انگار پر سرود
؛
دستان مهربان سحر خیزی ؛ هر پگاه
بر کوچه و خیابان
الماس آفتاب؛ نگین می زند
به دل
؛
در چشم من؛ توهیبت باران و شبنمی
با دیگران چکار که محبوس روده اند
|