قاسم حسن نژاد


در سوک زلزله ی شمال

از دره های مرگ می ایم
از غربت عاطفه و امید
؛
کوله باری از درد می آورم
قلبی پاره پاره از اندوه
؛
چشمان ستاره های خاموش را به خاک سپردند
و غریبانه بر تلی از گلهای پر پر شده باریدند
؛
از عزای آفتاب می ایم
از دره های گریز و وحشت و مرگ
از سرزمین درختستان زیتون
؛
با ترانه های شوریدگی و شیدائی
؛
قلبم را گم کرده ام
قلبم را
ای؛ سر خوشان بی خبر از آتش
؛
از دره های مرگبار سکوت می ایم
از ویرانه های آرزو و سر زندگی
از خرابه های پهناور امید و آرزو
از زمینی که ضجه هایش؛
دل آسمان را می شکافد


درک بودن

به درک نسیم آمده ا یم
در بستر ستاره و سبزه
با اندیشه ی شکفته ی گلهای رنگ رنگ
؛
در پیچ و تاب باور بارییدن
همواره روشن بودن
درک بلند پایداری است
؛
آه؛ چه انتظار بیهوده ای به شکستن وسیع و سریع پیله ها داریم









 

بالای صفحه