خاطره درد(به مناسبت زلزله گیلان)
باد می پیچد درون دره های چشم
از ره دور آمده پیک سراسیمه
با سخنهائی ز ناپیدای کوه و دره و دریا
؛
من دلم در قله ها مانده
در کنار خانه ی خورشید
؛
سر پراکندم اکنون بر کومه های دشت
مهربانی در نسیمی بود
کز کنار باغ می آمد
؛
زخم قلب از خفتن آن مهربانان؛ زخمها دارد
خواب بی بر گشت
زخم اندر زخم
؛
باغ را می ماند آن دستی که بذر نور می پاشد
در درون خاک
در دل صد پاره ی آن دیده گان زخم
؛
یادم از دریای نا پیدا کز آن هنگام
قایقی راندم
درون آبهای نیلگونش
زنده می گردد
؛
باد می پیچد؛ درون قایق جانم
از ره دور آمده این قاصد بیدار
؛
یاد می آرد مرا از جنگل انبوه
یاد می آرد مرا از درد
یاد می آرد مرا از زخمهای کوه
|