قاسم حسن نژاد


روستای من

آهنگ سفر دارم
زندان کوچه ها و خیابانهای شهر دود و مرارت
و سنگینی بی عاطفه ی رابطه ها
قلبم را به گریز نا گزیر می کشاند
و چشمان تشنه را
به سوی درختان انبوه سر سبز سوق می دهد
؛
بارم را خواهم بست
به دیدار عطرآگین گلهای نسترن خواهم شتافت
دشتهای آلاله ی کوهی
مرا از تشنگی صمیمیت خوا هند رهاند
؛
به استقبال مراتع سبز بهار می روم
به دیدار گله های آفتابی اسب
؛
دلم پر از درد و دود شده است
؛
در ذهن گندمزار عطر صداقت را تجربه خواهم کرد
در بلندی تپه های آفتابی به دیدار روز خواهم رفت
؛
روزی بارم را خواهم بست
از بی عاطفه گی کوچه های مرگ به آرامی عبور خواهم کرد
همه ی آلودگیهای پر فراز و نشیب خیابانهای دود و درد را ترک خواهم کرد
به دیدار شکوفه زاران رهائی
به دیدار رودخانه های ستاره ی سبز صمیمیت
؛
از گنداب غرور کور
به کوچه های سبزه و آفتاب و درخت سفر خواهم کرد
؛
دلم را آنجا خواهم گشود
دلم را که از سرما منجمد شده است
به آفتاب خواهم سپرد
؛
به دیدار تو آمده ام
مرا ازخستگی اسارت رهائی بخش
؛
بند های پیوندهای درغین را از پایم بگسل
عریانم کن تا از رهائی سرشار گردم
؛
به دیدار تو آمده ام
ای دشت پر شقایق آزاده
به جانم شراره یگانگی افکن
چشمان عاشقم را از طراوت لبریز کن
؛
به دیدار تو آمده ام
ای خاک کهن
روستای من


 

بالای صفحه