چشمان آسمانی قلبم
شهر بزرگ در آرا مش مکدر غباردود
پرستوی دل ؛ به هر گوشه ای پر می کشد
به مرگ؛ خیالی نقب می زنم
اثری از پاورچین محسوسش نمی بینم
دلم را گشایم
باغی پراز انجیر و به
دریائی از تفاهم و یکرنگی
؛
دستانت را بگشای
بگشای ای آفتاب لبریز مهربان
به نیازمندی گندم زاران و شا لیزاران
به مراتع سبز یگانگی تنوع
؛
به سفر نسیمی بر می خیزم
در شبنمی شناکنان به آواز گنجشکان پر می کشم
زندگی خنده ی بلند رهائی است
رهائی همه ی تنوع حیات
وآرامش لطیف لذت بخش بامدادان
آنگاه که از شعله های سوزانی رهائی می یابی
؛
به کجای بیاویزم؟
یکرنگی شاداب جان را ا ز پس عبوری دردآلود
به کجای بیاویزم؟
چشمان آسمانی قلبم را
چشمان آسمانی شبانه روز
|