رحم جان
به رحم جانت رجوع کن
کسی ترا نخواهد رهاند
به کوهستانی که پای می نهی
به عقاب اراده دخیل بند
؛
به رحم جانت رجوع کن
فتادن در فرازو نشیب صخره ها
رجعتی به ظلمتگاه مرگ است
؛
پنجه با صخره ها فکندن
بارآور رهائی آن قله است
؛
یله در پناه خورشید صخره ها
به امید توانی دوباره برای پروازی روانتر
خوشایند رودخانه ی ره گشا
مرا به روانی روحبخش فردا خواهد کشاند
؛
بدین گشایش؛
فراز و نشیب صخره های درد
عطر دل انگیز پونه های وحشی را به ارمغان خواهد آوردرهائی قله آسا
به فراسوی نگاه مان
دشتهای بار آور سپیده را خواهد گشود
؛
با قلبی شکفته از رهائی
اینک به آواز پرندگان؛دل می گشاییم
به ساقه های سبز علفها
به عطر جان بخش گلهای نسترن
به شکفتگی آرامش بخش ستارگان شب
|