قاسم حسن نژاد


صبحگاه

سوار بر هواپیمای کهیر ابر
در آسمان شهر مانور می دهد
خوشه ای چند ا ز ذخیره ی ستاره برمی چیند
تا بر پنجره های ابر بکوبد
؛
شیاری بر پوست خاطره ی سبز کودکی
در رنگارنگی بکر تنفس
مارا به کوهستان شادمان کذشته می کشاند
؛
پرستوی عاشق نسیم
ز هجرت ستاره می اید
عطر گیسوی دشت
پیام روح افزای بهار را بر شانه های مشام می ریزد
؛
لحظه ای چند به خاک که روزی ما رادر برخواهدگرفت
گوش می دهم
ترانه ای می خواند
تاریخ پر فراز و نشیب درد را
خون و تزویرو تجاوز
آزادگی و شرف و سعادت




 

بالای صفحه