آزادگی های جهان
به دشتهای بکر زمان برویم
به لطف باغستانهای دلاویز روز
به دشتهای آواز آویشن و بابونه ی کوهستان
به دشتهای همیشه عطر آگین زمان زمین
پس آنگاه؛ در گلخانه می ریزم
گلخانه بر دلم سنگینی می کند
نمایشگاه نقا شی های آبرنگ طبیعت مرا می فریبد
پس آنگاه؛از کوههای دل بالا می خزم
درختان اندیشه را به تامل می نشینم
برگهای سبزشان؛ابتدای طراوت یگانگی است
در احساس گلهای عسل جاری می شوم
تا درون آنها را به خواب گوارائی جان بگشایم
در گوجه های سبز محبت به طراوت آغوش می گشا یم
تا بلوغ میمون ترش لبیشان را زمزمه گر باشم
و خیا رهای بلوغی که لباسهای مرا بر تن دارند
در کهکشان طعم لذیذ میوه های رنکارنگ زمان شنا می کنم
با آفتاب و آسمان و ابری که یاوران باستانی خاک و آبند
به خلوت بی آلایش چشمه ساران نور
و سردی ساکت فرحبخش زلالشان
با تصویری بی غش از آسمان و ابر و ستاره
با تصویری از میوه های رهگذر و درخت و آهو
وقتی که بادها جشن وزش را ترانه می گیرند
رقص شورانگیز علفها را بنگر
موج در موج
روح زمان را
شاخه و برگهای فصول آهوی جان را
در آسمان تدبیر جهان
گنجشکان در شاخه و برگ درختان گوشم
سرود طراوت هموارگی موسیقی جهان را می خوانند
سفیر آب از شیار های جانمان به دریا می ریزد
پس آنگاه؛ به شب پیوستن
زلالی آسمان مهتابی بر پوست چشمان دل
رقص جذاب آسمانی
گل دلچسب درشت ماه
پرواز قلب سپیده در جنگل چشمان آفتاب
آواز ماندگاری ماهی موج نور
در دل اقیانوس بی انتهای زمان و مکان
نور ماهی های سرسوزنی شب نما
در قلب چشمان لایتناهی سکوتی عظیم و دور
سکوت اقیانوس در زوایای گل شکفته ی رنگین فام زمین
کوچه باغهای شهر بزرگ شب
بوستان های همیشه ی شبانه روز
پس آنگاه ؛
به پرستوهای مهاجر زمان می پیوندم
ای؛
دلمان
دلم را به کجا می بری؟
چشم و روحم را؟
ستاره های جانم را ؟
نسیمی که می وزد
عطر دلپذیر بهاری را در امواج بی مانند پرواز می گشا ید
عطرپرندگان هزاران رنگ دلستان را
سر زنده گی علف ها و گلها را
آه؛
دلم درد می گیرد
ما هنوز در دخمه ها و غارهای زمانه اسیریم
اسیر مبادله ی انسان با پول
اسیر مبادله ی انسان با کالا
اسیر مبادله ی کالا با کالا
اسیر مبادله ی کالا با پول
اسیر مبادله ی پول با پول
اسیر مبادله ی شرف و آزادی با تجملات ضروری زندگی کوچک
هر چه شکفته تر می شویم
هر چه گلهای نوتری در کاروان تکامل می شکفد
راهی نوتر برای اسارت رقت بار انسان چشم میگشاید
برده گی نوین
وانسان با آن همه روشنائی کلید اسارتی دیگر را کشف می کند
زمین همیشه عزادار است
آفتاب برای عده ی کثیری ممنوع
جهان همواره برای بیشماری روح افسرده ی مضظربی بوده است
شکم باره گی گروهی برج عاج نشین
چهره های خزان زده ی بیشماری را به مرگ خشکانده
هنوز مزارع و باغستانها ومراتع جانمان
در آتش سوزان اسارتند
تیرگی گسلها ؛ همواره ماحصل قارچ کاخ نشین هاست
به کور چشمی این همه
یگانگی جهان در دل آن همه تجاوز ظلمانی می شکفد
آزادگی های جهان در نظمی اسطوره ای
رویای همه ی شهیدان تاریخ را در همه ی زوایا بهاری پر شکوه می سازد
|