آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

سکوت دریائی

با آب می ایم
بسان باد می جویم
در گستره ی دشتهای سبز می خوابم
انکار رو یش؛ خاری عمیق در قلب هاست
به وسعت تمامی ظلمت
؛
من می شناسم
تمامی کوها و دشتها را
تمامی انسانها و جوهر تمامی رویش ها را
؛
در چشمهای من نظری افکن
تا وسعت درد را پذیرا گردی
و قله های آرامش
سر سبزی تمام بهاران را
؛
در عمق دید من نظری افکن
آنگاه که بر می خیزم
وقتی که آتشی در چارچوب هر گذری پیداست
با آب می ایم
تا مرحمی به درد تو باشم؛ یار
ای یار
؛
با ما بگو
تا نقطه ی تلا قی شادابی
تا رویش دوباره زیبائی
با ما بگو
سکوت تو دریا ها ست
سرود طراوت

هنوز سرشار بارانم
هنوز از تشنگی باغ لبریزم
ترنم های من فریاد مرغان سبک بال است
و اشک گریه های دور من
از قصه ی غمگین جانسوزی است
؛
درون قلب های تیره تیغی بود اشک من
وآن شمع فروزان هم ز عشقی آفتابی مژده می آورد
؛
و اینک من همان دشتم
همان آبستن لبریز زیبائی و روئیدن
همان فریادگر امیدوار زایش فردا
؛
چه مارانی که با من قصد جان کردند
حقیقت تیغ برانی است
و هر تیری که می اید ز هر دردی
چه خواهد کرد با فولاد قلب نور
؛
و می ایم بسان شبنم هر صبح؛هر لحظه
چه بارانی درون ابر جانم نطفه می بندد
و از هر قطره ی باران چه ایثاری که می جوشد
؛
چسان آن خود فرو رفته
تهی از قطره ای باران
توان جستجوی گوهری دارد؟
کمند عقل من در هیبت یک عشق می اید
و می دانم که تا در عشق جان دارم
جهان را می شود در خویش معنی کرد
؛
شبی از دوست پرسیدم
چسان آمد به قصد دیدن خورشید
ترنم بر لبانش بوسه ای انداخت
بی حرفی؛
ز چشمانش سخن آورد
که با یک قله ای از نور سفر کردم
به خلوتگاه درویشان
؛
ترا من می شناسم ای نسیم هر گذرگاهان
چه زیبا بود ترا هر کوچه می فهمید
؛
بیاد من ز هر لحظه
فراز قله ای جو شد
وآنجائی که می مانم
ترا ای عشق می خوانم
؛
هر آن کوئی که بی بهره ز خورشید است
نمی داند که باران چیست
چه می گوید درخت نور
چه می خواهد شمیم عشق جاویدان


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009