سكوت آفتاب
در نگاه خیابان بر می خیزد هر صبح
آ شیانه بر لا نه ی كبوتر
با چشمان جنگل
در جستجو ی خو یش بر هر دری می كوبد
وآنگاه با سكوتی طلا ئی
هر غروب را در خانه جشن می گیرد
تمامت قلبش در انتظار گسستن از تاریكی است
وچشمانش همواره در كوچه راه می رود
نگاهش مانوس چهره ی تنهائی است
تا خویشتن را در قلب خویش بیاموزد
قلبی كه رمز باد را می داند
وآشیان آفتاب را
|