آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

و ناگهان

پنج شنبه غروب درختان باران سر سبز می شدند
آنها سه نفر بودند
كه از آپارتمان تمایل آبی خارج شد
از خیابان آواز كوتاه خلوت گذ شتند
چترهای مشكی عشق در دستانشان می درخشید
بهانه ی باران نتوانست صدای نگاه مرا خاموش كند
بر پله های دوستی جوان صدای پای كسی می آمد
كسی كه درطراوت غروب را محكم پشت سر خویش بست
و با ترانه های باران خارج شد
من بر خاستم
نا قلمرو غروب را از پشت در پنجره شمالی و جنوبی در آهنگ شفاف قلب بیا فرینم
بر خیابان جنوبی پیكانی سفید گل عبور بر سینه می زد
پشت پنجره ی شمالی دروازه ی امنیت نا ا من باز بود
و چاله های باران نفس می كشیدند
ماشینی شفید جلو آپارتمان مو سیقی ملا یم توقف می نواخت
باران همچنان می بارید
گوئی بر زمستان بشاش قلبها
بر چمنزار دستها
-
وناگهان كسی از پله ها بالا می آمد
كسی كه لباس ترانه های باران شب بر تن داشت


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009