قاسم حسن نژاد


پنجره

پنجره را باز كن تا صدای گنخشكان را بشنوم
پنجره را باز ك تا آسمان قلبم را نظاره كنم
روبروی باغ مرده
روبروی پنجره درختان خوابیده در زمستان چشم
پنجره را باز كن تا درخت آفتاب را در گوشه های چشمانم جستجو كنم
پنجره را بگشای تا لبخند نسیم را در گذر آبی دستانم حس كنم
پنجره را بگشای
تا سكوتی را كه در قلب اتاق خسته می تپد
و در آنجا د ركتار پرواز نور بنشانم
مرا با پنجره پیوندی دیرین بوده است
در این شهری كه آفتابش پشت پرده ضخیم دود می تابد
و نور زندانی در دستان سال می درخشد
پنجره را بگشای
پنجره را ... ـ
پنجره ای كه مرا لحظاتی در تلالو آفتاب به میهمانی زمستانی تابستان نما سوق می دهد









 

بالای صفحه