|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
دریا چه ی سكوت
در خت صبح گل كرده است
به سا عت مچی زمان می نگرم
نبض باد می تپد
زمین زیر پای ما –
ما را از برابر اینه ی گرم خورشید می گذراند
لحظه به لحظه پیر می شویم
در این زمین پهناور-
در این لحظه-
هیچكس نمی داند كی هستیم و چه كار می كنیم
همانگونه كه بی توجه به گردش- زمین- زمان می گذرانیم
دلشادم چون بهار در راه
صبح باز با دریاچه ی سكوت با من روبروست
پرده را كنار می زنم
غنچه ها ی كار چون قطرات جوشان آب كتری شكفته می شوند
لحظا تی دیگر چای زندگی آماده می گردد
-
بی خبر از هوای بیرون
روی قلبم نشسته ام
ترانه ی كوههای برفی آفتاب پوش را زمزمه می كنم
وقتی به طول زمان بر می گردم
آنها نیز جز نام ها چیزی نیستند
|