آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

دریا چه ی سكوت

در خت صبح گل كرده است
به سا عت مچی زمان می نگرم
نبض باد می تپد
زمین زیر پای ما –
ما را از برابر اینه ی گرم خورشید می گذراند
لحظه به لحظه پیر می شویم
در این زمین پهناور-
در این لحظه-
هیچكس نمی داند كی هستیم و چه كار می كنیم
همانگونه كه بی توجه به گردش- زمین- زمان می گذرانیم
دلشادم چون بهار در راه
صبح باز با دریاچه ی سكوت با من روبروست
پرده را كنار می زنم
غنچه ها ی كار چون قطرات جوشان آب كتری شكفته می شوند
لحظا تی دیگر چای زندگی آماده می گردد
-
بی خبر از هوای بیرون
روی قلبم نشسته ام
ترانه ی كوههای برفی آفتاب پوش را زمزمه می كنم
وقتی به طول زمان بر می گردم
آنها نیز جز نام ها چیزی نیستند


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009