آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

درخت پرتقال

روز بود
درخت پرتقال در حیاط می درخشید
ساعت- عمر را به ثانیه ها سپری می كرد
بچه ها بی وقفه بازی می كردند
روزی آفتابی بود
ما نشسته بودیم و در فكر گذران عمر بودیم
سكوت سا عت ها بود كه مرده بود
سر و صدا از هر طرفی ما را مهمانی كرده بود
پر زن مدام مشغو ل كار بود
آنها در ا ضطراب دیدن خا نه ی جدید بسر می بردند
ما گرچه فقیر بودیم
ولی همواره در فكرآ فتاب درخشان بیرون بودیم
آنها آمدند
پذ یرش خانه شفاف بود
تبسم روز در همه جا عطرآ گین بود
خانه چون دمیدن آ فتاب دل گشا ئی می كرد
زمستان آمده بود
با سر مای سوزان
قناری های زندانی آواز عاشقا نه می خواندند
شاید آواز آوارگی جهان را می سرودند
ما ناگهان غرقاب شب می شدیم
با دسته گلی از صمیمیت


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009