|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
تشنگی نور
انگار دیروز بود
انگار چند لحظه پیش بود
آسمان بغض خود را نمی شكست
چهارشنبه مرطوب می نمود
با شوق سیب به دیدار تو آمدم
البته این بعد ازشنیدن آوای پرنده ی صدای تو
از آن سوی سیم بود
با شوق درخت انگور در را گشودم
میز تو با دیدن من لبخند زد
تو زیبا از جایت بر خواستی
مرا به خو شحا لی پذیرفتی
برایم چای مهربانی ریختی
آنگاه كنار پاییز نشستیم
واز خانه واز شاعران وازخودت
مانند باد از سخن گفتن گذشتی
درختی دیگر با قامت دوست وارد شد
گفتی كلمات را می شناسد
و آنها را در خاك و آب وآفتاب به گندم شعر مبدل می كند
صدای سخنش كبوتری آرام بود
از رنج زندگی سخن گفت
از كم رونقی بافت كلمات هنر سخن گفت
هیچكس جز ما خبردار نشد
از تشنگی نور در حوالی اندیشه با متن دلها گفتگو كردیم
درختان بیرون خواب باران را می دیدند
پشت سرما دیوار بود
جلو شیشه ی آسمان ابری بود
شاید می خواست باران بیاید
در مراسمی بسیار ساده به سادگی خوردن انگور
از تو و دوستت خدا فظی كردم
بیرون كسی منتظرم نبود
آسمان اما كاملا ابری بود
|