|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
عطر خورشید
ما به چشم ا نداز تپه و علف وخورشید عادت كرده ایم
آنها ما را در چهار دیواری زندان عنكبوت می خواهند زندانی كنند
ما كودكی مان را در فضا های باز دلپذیر شب كرده ایم
همراه آ وای غوك ها و جیرجیرك ها
در مراتع گاوها و اسب ها
در طراوت بكر جنگل ها و كوه ها
پاییز را با خود زیر درختان گردو و گلابی گردانده ایم
اكنون تراكتور مزارع آسمان را شخم می زند
ما به فضا هائی كه عطر خورشید همه مشام ها را می نوازد، عادت داریم
شب با اندوه ستارگان درخشان
از كوچه پس كوچه های قلبمان سراغ خانه های گرم ملاطفت را می گیرد
شما به عقرب میزها و صندلی ها خو كرده اید
منافع شما در پیوند با كنفرانس ها و جلسه های آبكی بظاهر شسته و رفته
است
كه هیچگاه نظر باد و ابر و باران را نمی پرسد
نمی پرسید آنها چرا ساعت 4 صبح خواب آلوده و خسته
سراغ بید مجنون را می گیرند
همه ی هم و غمشان عبور از كرانه های سر زنده گی، شرافت
مردانگی و گذشت است
آنها شب ها همواره با مهتاب از پشت پنجره ها و گاهی با ماه لخت در آب
ابرها نجوا كرده اند
دیوار دلشان آنقدر كوتاهست كه آنطرف صداقت و صمیمیت شان را با شفافیت
می توان دید
از دامن آنها آفتاب از كوههای بلند افق سر بلند می كند و همه را در آتش
محبت خویش غرق
می گرداند
پیون آنها با دلبر كتاب چونان انس آنها با طبیعت زنده و زیباست
باغهای ستاره را در می نوردند
و شبانه روز در اختیار باورهای زنده و پویای آفتاب و ماهند
سر از تراكم انبوه درد بر می دارند و مرگ را به مسخره می گیرند
شما با میزها وصندلی ها یتان بازی كنید
و در ورق پاره های مدرك ها یتان به دنبا ل كژدم بگردید
غرور پوچ شما فضا های افسرده را لابلا ی گوشتان زنده می سازد
نگاهتان در جستجوی فروغ بی همتای صبح نمی درخشد
خیابان باد را ورق می زنند
سرسخت و مقاوم چون صخره های كو هستان و بیابان ها ی لم یزرع
شادمان چون بافه های نسیم دشت ها ی عطر اگین
پیوندخورده با لبهای خیس شن و ماسه
به هئیت انسانی شكفته در بهاری افسونگر و شیدا
هم بدانگونه كه ابرها در اینه ی عطش كویر می بارند
نه عبوس و متكبر چون سگ های گورستان
و سكوت فولادین شبی ظلمانی در پیچاپیچ راهی نا هموار
نه بدانسان كه سنگینی تپش پو سیدگی را در چارچوب قلبشان می توان شناخت
هم بدانگونه كه آب روان است و با سر زندگی مسیر درخت و گیاه را می
شكوفاند
یا لبریز نور كه مسیر عبور ریشه های حیات را در پیچ و تاب خاك می شناسد
بالنده و سرافراز چون وزش كلمات در دشت پر ثمر شعر
قامت گرفته در قلب تپنده ی بشكوه
مرمر نگاه كانی های طلا در دستان نامرئی فرشته صلح
دل به استغنای دسترنج آشنای خویش دوخته
و راه خیابان های نجیب زندگی را بخوبی می شناسد
شما می خواستید كه قامت ستبرشان را درهم بكوبید
دل به استثمار وحشیانه ی آنها دوخته بودید
غافل از آنكه همواره جوانه ها بر درخت تاریخ
از قلب شاخه و برگ سر بر می افرازند
و نگاه سربلندی و افتخار را در مسیر پر پیچ و خم حوادث به ارمغان می
آورند
خورشید همواره از افق طلوع می كند
ابرها نمی توانند روشنایی را از روز بگیرند
غروب دل انگیز و رویایی است
شب شكوه آسمان را بر چشمان خویش حمل می كند
فردا بی شك در چشم انداز رویاهای خورشید زندگی خواهیم كرد
|