آب های شب
شب به تدریج رنگ و رو می گیرد
لامپ های مهتابی چیزی برای گفتن می یابند
فنجان شیشه ایی با ته مانده چای در سكوتی مهتابی كنار اشیای دیگر
هویت می یابد
شعری به جای تمرین خوشنویسی روی مزرعه كاغذ سبز می شود
آشنای نگاه كاوشگر از پشت پنجره فصول در آنسوی حیاط سبز
گویا پیرمردی تنهاست
وقتی به درون شب می نگرم، گلی روشن می درخشد
من همه شب را به او تقدیم می كنم
وقتی لامپ می خوابد
شب به تمامی بیدار می شود
و او در آب های شب محو می گردد
|