|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
برصندلی پاییز
پنجره هست
روبروی تپه وساختمان
آسمان هست
روبروی ابرها
مرا از مرارت یك روز میانسا ل خلا صی می بخشد
ترانه های علف وخاك
زهرخند كسی كه عقده های غرور پوچ را از نگذرانده است
یك دنیا زندگی
گذرگاه سنگ وباد
نشسته بر صندلی پاییز
داستان كسی را می گوید كه از پنجه های تپه صعود می كند
یا ازفضا های دلگیر ساختمان رهائی می جوید
میزی است كه دفترم را بر چشمانش می نهم
تا روزگار آشفته را بسرایم
كتا بی كه با انگشتانش آسمان را می نمایاند
نان و بركت
آفتابی كه همواره پشتیبان نگاه های جستجوست
من آن را شعر می نامم
تا براحتی همواره در خونم جاری باشد
|